این وبلاگ ربطی به حضرت عزرائیل (ع) ندارد این یک عنوان تمثیلی است همین
شما تنها تکان یک پرده را دیدید و آدم هایی که ناگهان یکه خوردند.. در این میان تعدادی زخمی شدید و تعدادی مردید.. بعضی ها فقط خبر آن را شنیدید.. متاثر شدید متنفر یا بی خیال از کنار آن گذشتید.. بعضی خوشحال بودید که به شخص انتحاری نزدیک نبودید.. و بعضی خوشحال که از آن مجلس و از آن شهر غایب بودید.. خوب می دانید که من به سراغ شما هم خواهم آمد.. اما فعلا با این خیال که از من فاصله دارید دلخوشید..!! عجب خیال باطلی..اما موضوعی که می خواهم به شما بگویم مربوط می شود به آدم هایی که قبض روح کردم..

میکل آنژ را که می شناسید..؟ مجسمه سازی که توانایی اش..بر اثر بروز اندکی صفت خلاقیت خدواند در او بروز کرد خودش می گفت وظیفه اش یافتن شکل مخفی در سنگ است.. و سطح سنگ را چنان می تراشید چنان که گویی می خواهد کارگر معدنی را که در زیر یک صخره بزرگ دفن شده بیرون بکشد.. کاش من هم می توانستم شما را از زیر خروارها منیت و غرور و تعصب و عادت و جهل و خرافات بیرون بکشم.. بیرون کشیدن تان از نعش که کاری ندارد..

پشت بام ها را دیده اید؟ گویی همه سر به افلاک دارید اما ما را نمی بینید.. زمین را رصد می کنید!! رسانه ها قلاب های خود را در خانه های شما انداخته اند..عجیب است چرا فکر کرده اید آدمیزادی بدون چشم داشتی بهره ای به شما می رساند..؟ انسان امروز.. کرم هم به ماهی نمی دهد مگر آنکه بر سر قلابی باشد..
آنها با مناظری که شیطان آنها را دلفریب کرده و نشان دادن زن ها و مردهایی که فقط جنسیت دارند.. شما را مجذوب می کنند.. شما همان غذایی را می خورید که آنها می گویند..همان لباس هایی را می پوشید و همان گونه خود را می آرایید که در آنجا می بینید..همان می کنید که آنها می خواهند.. شما بازیچه هایی در دست ثروتمندانید.. شما چیزی نیستید جز خریداران کالاهایشان.. و تضمین کننده تجمل و سرمایه دنیوی آنها.. شما به ظاهر آراسته تر و خوشبخت ترید اما فقط بازیچه های شیطانید..
قدرت و تاج و تخت هم برای بعضی انسان ها شرافتی بیش از حلال زادگی دارد.. من کاردینالی را می شناختم که فقط 600 سال پیش وقتی مسرت یافت تا شاهی را تاجگذاری کند چنان عشق به حکومت در او زنده شد که پس از بازگشت از پدر خود که از قضا یک پاپ بود در خواست کرد تا اجازه دهد از مقام کلیسایی خود دست بردارد هیچ راهی نداشت جز اینکه پاپ بیچاره در برابر هیات کاردینالها اعتراف کند که سزار فرزند نا مشروع او است.. چنین شد و منصب کاردینالی را از او باز ستاندند.. پس از آن سزار با اشتیاق کامل به بازی حکومت پرداخت..این کاردینال با جانشین ساختن جریمه های سود بخش به جای حبس پر خرج توانست منفعتی برای خود کسب کند.. سزار برای سرگرم ساختن معشوقه هایش چندین زندانی محکوم به مرگ را در حیاطی رها می کرد و خود از محلی امن با پرتاب تیرهایی مرگبار مهارت خویش را در تیر اندازی نشان می داد..

بعضی هایتان با قلم و کاغذ هیچ چیزی به دست نمی آورید..و بعضی ها برای به دست آوردن هر چیزی فقط به قلم و کاغذ احتیاج دارید..
( امروز بی مناسبت نیست که این را بخوانید: بچه نانوایی که سرنوشت هفتم تیر و انتخابات 88 را رقم زد)
کاش شما هم می توانستید مثل بعضی از" آدم های کامل" ذات بعضی چیزایی را که ما فرشته ها می بینیم ببینید..مثل آن چیزایی که در پشت هر نگاه پنهان شده:
یکی از شما به اسم محمود زندگی نسبتا شایسته ای داشت.. خداوند همسری مهربان و دو فرزند به او داده بود که برای تامین معاش آنها هر روز تلاش می کرد.. جابجا کردن آدم ها را به عنوان شغل پذیرفته بود بدون آنکه دوست داشته باشد.. همه ماجرا از یک نگاه شروع شد..
![]()
من مردانی را می شناسم که به مرغی که هر روز برایشان تخم می گذارد بیشتر احترام می گذارند تا زنان خود..
اگر مردی.. در میان شما یافت می شود به ادامه مطلب مراجعه کند!

آنها ایمان نخواهند آورد چون به یک همبرگر دوبلی اعتقاد دارند که سس فراوانی داشته باشد یا شاید هم سس کم .. و خیلی چیزهای دیگر .. وقتی لذات زودگذر و زیبایی های فریبنده جنس مخالف بر حدود الهی فائق می آید.. ایمان هم مثل خارش آزار دهنده است..

شما خوب می دانید که این اکثریت اغلب.. اجتماع جاهل ترین افراد شما است..چطور این برایتان احمقانه نیست که در اجتماع شما نظر فردی جاهل و نفهم با فردی عاقل و فهمیده در یک سطح ارزیابی می شود؟ فردی "با اخلاق و نیکوکار" با فردی "هرزه و بدکردار" هر کدام یک رای دارند.؟ چرا باید اکثریت بی خرد مردمان برای همه شما تصمیم بگیرند در حالی که...
فکر می کنید اولی هم می تواند مثل دومی در مقابل مرگ برقصد؟
ادامه مطلب را بخوانید...
شب ها..از بالا که به این ساختمان ها و پنجره ها و پرده های آویخته اش نگاه می اندازم.. آدم هایی رو می بینم که هر کدوم به کاری مشغولند کاری که در اون لحظه به نظر خودشون درست ترین کار اون لحظه شونه.. یا شاید از انجام اش لذت می برند و بعضی ها هم البته می دونند دارند بیهوده وقت شون رو هدر می دن..دارن توی مرداب فرو می رن.. حس می کنند داره اخلاق شون فاسد می شه.. یا بدن شون به اون مواد عادت می کنه.. دارن زیاد از حد می خورن.. یا نباید به این چیزا نگاه کنند..در حالی که مرگ با قدم هایی بی صدا از پشت سر داره بهشون نزدیک می شه..و فاصله شون رو به گورهای کند شده نزدیک و نزدیکتر می کنه..با شما هستم.. زمینی های خوش خیال.. چند وجبی تا غلطیدن توی" اون" فاصله ندارید.. صحبت از یه ناخودآگاه نیست صحبت از یه سلوکه که خودآگاه فراموش اش می کنید..شما خوب و بد رو درون خودتون می بینید.. با تمام وجود حس اش می کنید اما چی مانع می شه تا اونی بشید که باید؟! نکنه تقصیر رو گردن سیاست بیاندازید.. یا پدر و مادر.. یک ناتوانی جسمی.. یه سردرد مزمن.. یه دلتنگی.. یه عشق نادیده گرفته شده.. یه آخوند بی تقوا.. یه جیب یا شکم خالی.. یه دنیای خراب.. نکنه به امید فردایی هستید که معلوم نیست سهمی از اون داشته باشید.. ؟
چندی پیش کسی زخمی زد به دلم.. یادم آمد که فرشته مقرب خدا درست 1450 سال پیش مجبور شد جان موجودی رابگیرد که هنوز ریه هایش به فشار هوای زمین عادت نکرده بود..پدر از اینکه باز هم زنش یک موجودی که برایش مایه ننگ بود به دنیا آورده عصبانی بود.. ترکه ای برداشت تا بیافتد به جان همسرش.. اما منصرف شد.. هنوز دوست اش داشت.. براش شعر گفته بود... برای اندام دلربایش و چشم های سیاه مرموزش.. می دانست فرزندش هم به زودی چشم هایی چنین زیبا خواهد داشت.. اما برای اینکه پسری برایش بیاورد.. پسر جنگاوری که بتواند به او تکیه کند..و مایه افتخار عشیره باشد.. تنها یک راه داشت..
به چیزای رنگارنگ دور و برتون دقت کردید؟ غذایی که می خورید با طعم های بسیار متنوع اش..شور شیرین تلخ.. ترش.. به ساختمان هایی که توش زندگی می کنید با مصالح متعدد اش.. به انواع و اقسام گیاهان.. حیوانات.. مواد: پلاستیک ، فلز ، چوب ، شیشه، پارچه ، پشم ، چرم.. اگه بخواید لیستی از چیزایی که دور و برتونه تهیه کنید شاید از پس اش بر نیاید..اما می دونید که...
..همراهان او را در قبر گذاشتند.. خاک رو ریختند روش و رفتند پی کارشون.. خبرهای بدی از مردن داشت منتطر بود تا سختی ها به سراغش بیان.. اما ناگهان بویی خوش.. آنچنان که در تمام زندگی اش نشنیده بود به مشامش خورد..کمی بعد در آن تنهایی نوری پدید آمد و صورتی نیکو پدیدار شد.. او در تمام عمرش چهره ای به این زیبایی ندیده بود..
یکی از دوستان تذکر داد اینجا نباید بشه وبلاگ.. من هم که با همه خنگیم تونستم منظورش رو بفهم ام.. پرونده نظر سنجی رو بستم.. راست می گفت اینجا که وبلاگ نیست..با این همه کشتار شده قبرستون.. برای اونجا رفتن هم که نطر سنجی نمی کنند می برنمون بالاجبار..و اما نتیجه نظر سنجی:
از خواب بیدار می شوید.. خود را خوشبخت حس می کنید؟ یا شاید تلخی روز و شب گذشته در دهانتان باقی مانده است.. نمی دانید چه چیزی شما را آزار می دهد..می دانید از اینی که هستید راضی نیستید.. می خواهید امروز طور دیگری باشید.."سه ماه هم از امسال گذشت.." می خواهید از امروز کمتر بخورید..دوست دارید ورزش کنید.. قصددارید مهربانتر باشید..سیگار را کنار بگذارید یا کاری را شروع کنید.. به سختی تن خود را که تازه روح به آن بازگشته از رختخواب بیرون می کشید..
چنان پنجیری به فرزند خردسال خود گرفت که ناله کودک را در آورد.. روح کودک معصوم خود را آزرده بود با این عنوان که تنبیه اش کند.. صورت برزخی عمل او...
در زندگی همه شما لحظاتی می آید که باید تصمیم مهمی بگیرید.. وقتی که پیشنهادی بزرگ به شما می شود.. یک انتخاب میان دنیا و دنیای دیگر.. یا باید جان خود را بدهید یا جان دیگری را بگیرید..
ریا نباشد که هست البته..حیف که امروز روزه ام و نمی توانم از قول فرشته مقرب خدا چیزی بگویم می ترسم همه این گشنگی و تشنگی کشیدن به مصداق دروغ بستن به خدا و پیغمبر روزه ام را باطل کند.. سحر که بلند شدم.. تمام تلاشم این بود که در روز اول رجب خود را از فکر این وبلاگ خلاص کنم.. اما مگر می شد..؟ بجای اینکه با خدا درد دل کنم..داشتم برای شما مطلب آماده می کردم.. می دانم فردای قیامت خدا همین وبلاگ را می زند توی سرم.. و می گوید فلان ابن فلان بیا این هم جزایت.. تو که به خاطر من نمی نوشتی برای این بود که ثابت کنی چقدر خوب می نویسی.. گفتم خدا تو که می دانی من که خودم را معرفی نکردم.. اما به هوش وافرم دریافتم که خدا همیشه راست می گوید.. آخر او جنس خراب ما آدمیان را بهتر می داند.. بله من برای اینکه به خودم ثابت کنم می توانم.. می نویسم.. گیریم کسی هم من را نشناسد که دست کم چهار پنج نفری می شناسند چه احمقی هستم من.. حالا هم خیالم راحت شده که اگر چه به عنوان فرشته نمی نویسم اما باز هم "چه خوب می توانم بنویسم.." از همه چیز که بگذریم واقعا این "من" آدم چقدر عزیز است..هر چه می کنیم خالصانه برای ارضای خودخواهی خودمان است..از فتوایی که یک نا مجتهد می دهد تا لبخندی که تحویل مشتری می دهیم.. منتظر کامنت های تقدیر آمیزتان هستم اگر چه برای ابراز تواضع خیال دارم تقدیر و تشکر های بی ارتباط را حذف کنم و به جایش حرف های غنی تر شما را بگذارم..
به چهره های مصصم نگاه کنید یقین کنید نمازشان قضا نمی شود.. به خود گرسنگی می دهند و قرآن تلاوت می کنند..اما بدون اندیشه..آنها تنها اسلام را منزوی و بد نام می کنند.. بزرگترین دستاورد شیطان در همه قرن ها "توهم یقین" است.. اغلب آدم ها.. گمان می کنند که حقیقت را یافته اند.. عملیات انتحاری می کنند.. احمق ها می پندارند شهید می شوند.. در حالی که من می بینم تنها توانسته اند دیگران را به این فیض برسانند..
آیا واقعا خدا وجود دارد؟ آیا معاد و قیامت واقعیت دارد؟ آیا قرآن وحی خداست؟ می دانم درصد زیادی از شما همواره در این شک غوطه ورید.. اما هیچگاه هم تلاش نکرده اید خود را از آن رها کنید.. ندانستن برای انسان ننگ بزرگی است.. بروید و جواب سئوال هایتان را پیدا کنید.. این از نان شب هم مهمتر است.. بروید تا دیر نشده.. اگر برای این ها جواب درستی پیدا نکنید بزرگترین حسرت را بعد از دیدن من خواهید خورد.. “بودن یا نبودن.. مسئله این نیست”.. مشگل دقیقا "بعد" از آن است اگر"بعدی" در کار نباشد تمام لذت هایی را که از جسم خود دریغ داشته اید باخته اید و اگر بعد مردن روح و جهان دیگر وجود داشته باشد وامصیبتا..!
شک گذرگاه خوبی است اما توقفگاهیست خطرناک.. آنجا نمانید..
مهری چند روزی بود که بیمار شده بود و در خانه بود.. اما آنطور که انتظار داشت کسی به او سر نمی زد..ساعت ها به تلفن همراهش چشم می دوخت اما نه بوق مسیجی نه آهنگ زنگی هیچ.. چند دفعه ازدواج کرده بود اما با هیچکدام نتوانسته بود سر کند.. خداوند به او از لطف و زیبایی چیزی کم نداده بود.. هر جا می رفت مورد توجه واقع می شد در جوانی دوستان زیادی پیدا کرده بود شاید هیچ دری به رویش بسته نبود..خدا مشتاق اش بود اما از اینکه بندگان خدا به او توجه می کردند لذت می برد.. به خود عطرهای خوشبویی می زد و در پوشش خود مراقبت ویژه ای می کرد.. به قول شما "او مد روز بود.." در عین حال اوایل دختر نسبتا عفیفی بود هیچ پیشنهاد بیشرمانه ای را نپذیرفته بود..با چهارمین دلداده اش عروسی کرد خدا به آنها روزی فراوان داد اما مهری خیلی زود فهمید او را دوست ندارد.. برایش مرد کسل کننده ای شده بود.. از او جدا شد و این ماجرا چند بار دیگر اتفاق افتاد فکر می کرد اشکال در دلدادگانش است اما بالاخره فهمید که..